السيد محمد حسين الطهراني

358

نور ملكوت قرآن از قسمت أنوار الملكوت (فارسى)

حبيب بن مظاهر بود به نزد آنها آمد ؛ و مطلب را پرسيد . گفتند : أمر أمير : عبيد بن الله بن زياد آمده است كه : به شما بگوئيم : يا بر حكم او تسليم شويد ؛ و يا با شما جنگ نمائيم ! عبّاس برگشت ، تا اين پيغام را به برادرش بدهد - در اين حال همراهان عبّاس نزد سپاه ايستادند ، و شروع به موعظه و اندرز نمودند . حبيب بن مظاهر به آنها گفت : قسم به خدا كه : در فرداى قيامت ، شما كه بر خدا وارد مىشويد ؛ بد قومى خواهيد بود كه : ذرّيّه ، و عترت ، و أهل بيت پيغمبرش را كشته باشيد ! و نيز عبادت‌كنندگان اين شهر را كه شبها در سحرگاه به تهجّد ، قيام دارند ؛ و ذكر خدا را بسيار مىنمايند ، بكشيد ! عرزة بن قيس به او گفت : تو تا آن مقدارى كه در توان دارى ، خودستائى مىكنى ! زهير پاسخش را داد كه : اى عرزة ! خداوند او را ستوده ، و هدايت نموده است . اى عرزة ! من ترا قسم مىدهم به خداوند كه : از آنان نباشى كه پرچم ضلالت را ، در كشتن نفوس طاهره ، يارى كنند ! عرزة گفت : اى زهير تو در نزد ما از شيعيان أهل البيت محسوب نبودى ؛ و بر غير رأى و طريقهء ايشان بودى ! زهير گفت : أ فلست تستدلّ بموقفى هذا أنّى منهم ( آيا تو از اين موقفى كه من فعلا دارم ؛ نمىتوانى پى ببرى كه من از ايشانم ؟ ! ) سوگند به خدا : من هيچ‌وقت نامه‌اى به سوى او ننوشتم ، و قاصدى را به حضور او نفرستادم ، و هيچ‌گاه وعدهء نصرت و ياريم را به وى نداده‌ام . و ليكن در بين راه با او برخورد كردم . و چون او را ديدم ، به ياد رسول خدا ، و مكانت و منزلت او ، در نزد وى افتادم ؛ و دانستم كه : از دست دشمن بر سر او چه خواهد آمد ؟ و رأى من بر آن شد كه : او را نصرت كنم ، و از ياران و حزب او باشم . و جان خود را فداى جان او كنم ، تا حقّ خدا ، و حقّ رسولش را كه شما ضايع نموديد ؛ من